۱. تکلیف... تکلیف... تکلیف... تمام برنامه این هفته و شاید این ترم! ![]()
۲. من واقعاً ای دی اس ال می خواااام! ![]()
۳. از وقتی که سریال لاست تموم شده، یه جورایی احساس کمبود می کنم. فکر کنم بهتر باشه که فرار از زندان رو جایگزین کنم! ![]()
۴. یه بازی وبلاگی که مدتی پیش می خواستم بنویسم ولی یادم رفته بود (ممنون از جیمز که دعوتنامه سفید گذاشته بود) :
قهوه: این خارجیا اینقدر قهوه می خورن، نمی تلخن؟ (از جملات گوهربار اینجانب در کودکی
)
غرور: بعضیا فکر می کنن من مغرورم!
مدرسه: دلشوره و اضطراب
دفتر مدیر: کجاست؟
آبگوشت: فقط با گوشت قربونی!
قرمه سبزی: خوشمزه س!
ریاضی: کلاس کنکور ریاضی با آقای مظفری!
آهنگ: بعضی وقتا بهش معتاد می شم!
روزنامه: هیچ چیز مهمی نداره.
کودکی: گِل بازی و دوچرخه سواری تو حیاط! ![]()
قزوین: یک ساعت و نیم از اینجا فاصله داره!
دروغ: خیلی بده! ![]()
فوتبال: یه مشت آدم بیکار دنبال یه توپ!
پرواز: قبلاً خوابشو می دیدم.
اشک: باید برم چشم پزشکی و بفهمم که چرا هر وقت از خونه میرم بیرون، اشکم در میاد؟!
وبلاگ: فقط وبلاگهایی که تند تند آپ میشن! ![]()
شب: خواب
زندگی: دوست دارم!
هلو: هلو انجیری!
تحصیل: راه رسیدن به بعضی از هدف ها!
خارج: ادامه تحصیل
خواب: بهترین نعمت خدا ![]()
اینترنت: ارتباط با دنیا (دوستش دارم!)
مجلس: نظری ندارم.
سال 88: یه کم متفاوت بود و هست!
کلم پلو: بهتر از لوبیا پلوئه!
کتاب: هری پاتر ![]()
عشق: خیلی عظیمه!
اگر کسی دوست داشت، می تونه تو این بازی شرکت کنه!![]()
توی جامعه و شرایط امروز، بعضی وقتا آدم دچار شک و تردید میشه! حتی در درک مفاهیم به نظر ساده هم دچار مشکل میشه. مثلاً در درک مفهوم خوب و بد! این مسائل مخصوصاً در زمان نوجوانی و جوانی خیلی بیشتر به نظر میان. از چیزایی که ممکنه بعضیا رو آزار بده، می تونم به تفکر عمومی و مخصوصاً گروه همسالان درباره مسائلی مثل دروغ گفتن (یا به تعبیر بعضیا زرنگ بودن)، پنهان کاری، دوست دختر/ دوست پسر داشتن و... اشاره کنم. گاهی اوقات می بینی دوستای خوبی که داشتی، حالا دارن یه راه مخالف با تو رو میرن و تو نمی دونی چطور باید رفتار کنی. خیلی سخته، خیلی سخت! اگر تو هم مثل بقیه بشی، شاید مجبور بشی مخالف با تربیتی که داشتی و عقاید خانواده ات رفتار کنی و اگر وارد برخی مسائل نشی، بقیه قبولت نمی کنن و احساس تنهایی می کنی!
ولی یه روز باید با خودت خلوت کنی و تصمیم نهایی رو بگیری که می خوای چی کار کنی. هدفاتو بررسی کنی و ببینی از کدوم راه می تونی بهشون برسی! وقتی که تصمیمتو گرفتی، دیگه حرف دیگران برات مهم نباشه و بدونی که خیلی از کسانی که شاید الآن تو رو تو گروه خودشون قبول نداشته باشن، بعداً حسرت می خورن و خودشون اعتراف می کنن که تو مسیر درستو رفتی!
ولی باید تو مسیری که انتخاب می کنی، اطمینان داشته باشی. هم اطمینان به خودت، هم اطمینان به خدای خودت! اگه راهی رو انتخاب کردی که فکر می کنی خدا اونو دوست داره، پس باید مطمئن باشی که از اون راه می تونی یه زندگی خوب برای خودت داشته باشی! شاید تو مسیرت، بارها و بارها، دوباره دچار تردید بشی که آیا دارم مسیر درستو میرم یا نه؟ بعد تصمیمتو به خاطر بیار و باز هم با توکل به خدا و بدون توجه به مسائل دور و برت و عکس العمل بقیه، راه خودتو ادامه بده.
به نظر من شاید اینا مشکلاتی باشن که آدم در همه سنین و موقعیتها بهشون دچار میشه، ولی موضوعاتش در هر سنی فرق می کنه. مطمئناً شک و تردید ها در سنین میانسالی خیلی با جوانی فرق می کنه. ولی اگر هدفت مشخص باشه و فقط به اون نگاه کنی، می تونی بهش برسی. مطمئن باش که می تونی! ![]()
بعد از این همه مدت اومدم که آپ کنم! موضوع خاصی به ذهنم نمی رسه. حالا می نویسم تا ببینم آخرش چه عنوانی انتخاب می کنم!
تعطیلات خیلی خوش می گذره فعلاً. سه روز رفتیم کلاردشت... یک روز هم میریم ماسوله! اگه آخر همه درس خوندنا توی تابستون همینه٬ من حاضرم کل تابستونو درس بخونم! ![]()
درسته که این روزها٬ معمولاْ خیلی شاد و خوشحالم٬ ولی همیشه باید حواسمون باشه که فقط به این شادی های زود گذر قانع نباشیم و خودمونو فقط با اونا مشغول نکنیم. باید سعی کنیم که دنبال سرور حقیقی باشیم! باید فکر کنیم و کارهایی را که باعث شادی های دائمی و واقعی میشه٬ پیدا کنیم. اگر یه کم فکر کنیم٬ یادمون میاد لحظه هایی که یه سرور واقعی رو توی قلبمون احساس کردیم. دلیلش ممکنه که خیلی کوچیک باشه یا خیلی بزرگ! مثلاً وقتی که توی مترو یا اتوبوس بلند میشیم و اجازه میدیم کس دیگه ای روی صندلی ما بشینه. این جور موقعها یه احساس رضایت قلبی بهمون دست میده! حالا فکر کنید که یه خدمت خیلی مهم تر انجام بدیم! اونوقت برای مدت طولانی تری احساس شادی می کنیم و خودمون هم می فهمیم سروری که از این کار تو قلبمون به وجود اومده٬ خیلی بیشتر از اون چیزیه که وقتی با دوستامون خوش می گذرونیم و کلی می خندیم٬ در ما بوجود میاد!
مثل اینکه خیلی ادبی شدم. ولی خوبه که بعضی وقتا سعی کنیم با بعضی از کارها و خدمتهایی که می تونیم انجام بدیم٬ خودمونو شاد کنیم و احساس مفید بودن کنیم!![]()
فعلاً بای!!!
كل صفحه سفيد رو با آب خيس مي كني... قلم مو رو مي زني تو رنگ غليظ و ... آروم رنگو مي ذاري بالاي صفحه... بعد به حركت رنگ روي صفحه سفيد خيره ميشي! نگاه مي كني كه چطوري رنگهاي مختلف در هم تركيب ميشن و نمي دوني كه آخر كار اون چيزي كه مي خواي درست ميشه يا نه! من عاشق اين ريسك تو نقاشي آبرنگم!
بعد از حدود 2 سال باز هم رفتم سراغ آب و رنگ. شايد اون چيزي كه مي خواستم، نشده باشه ولي بعد از اين همه مدت برام راضي كننده بود.
معمولاً آخراي شهريور كه مي رسه، آدم با خودش فكر مي كنه كه تابستونشو چطوري گذرونده. ولي من تازه از امروز فكر مي كنم كه «تابستونم رو چطوري بگذرونم؟» بالاخره ۲ روز پیش امتحاناي ترم تموم شد و من مي تونم 2 ماه استراحت كنم! ![]()
وقتي كه براي كنكور درس مي خوندم، هميشه با دوستام فكر مي كرديم كه وقتي كنكور تموم بشه، چه كارايي مي كنيم و كجاها ميريم. ولي وقتي كنكور تموم شد، هيچ كدوم از اون كارها رو انجام نداديم. اميدوارم كه اين 2 ماه، حداقل بتونم كمي از كارهايي كه در ذهنم هست رو انجام بدم! البته بعد از اينكه چند روز استراحت كردم. دلم ميخواد دكوراسيون اتاقمو تغيير بدم، نقاشي كنم و .... شايد كمي هم درساي ترم بعد رو بخونم، چون درساي ترم بعد خيلي سخته!
الآن كه خيلي خوشحالم. اميدوارم وقتي كه معدل اين ترمم رو ديدم هم خوشحال باشم!
امروز يه داستان كوتاه خوندم كه خيلي ازش لذت بردم، اينجا مي نويسم. شايد براي شما هم جالب باشه:
از يك گروه از دانش آموزان خواستند كه اسامي «عجايب هفتگانه» را بنويسند. علي رغم اختلاف نظرها، اكثراً اينها را جزو عجايب هفت گانه نام بردند:
1. اهرام مصر
2. تاج محل
3. دره بزرگ (به نام گراند كانيون در آمريكا)
4. كانال پاناما
5. كليساي پطرس مقدس
6. ديوار بزرگ چين
آموزگار هنگام جمع كردن نوشته هاي دانش آموزان، متوجه شد كه يكي از آنها هنوز كارش را تمام نكرده است. از دخترك پرسيد كه آيا مشكلي دارد. دختر جواب داد: «بله مشكلي دارم. چون تعداد شگفتي ها خيلي زياد است و نمي دانم كدام را بنويسم.»
آموزگار گفت:« آنهايي را كه نوشته ای نام ببر، شايد ما هم بتوانيم كمك كنيم.» دخترك با ترديد چنين خواند:
1. ديدن
2. شنيدن
3. لمس كردن
4. چشيدن
5. احساس كردن
6. خنديدن
7. دوست داشتن
اتاق در چنان سكوتي فرو رفت كه حتي صداي زمين افتادن سنجاق شنيده مي شد.
آن چيزهايي كه به نظرمان ساده و معمولي مي رسند، آنها را ناديده و دست كم مي گيريم، حقيقتاً شگفت انگيزند!!!
با ملايمت به يادمان مي آورند كه با ارزش ترين چيزهاي زندگي ساخته دست انسان نيستند و آنها را نمي توان خريد. آن قدر خود را مشغول نكنيد كه بي توجه از كنارشان بگذريد! ![]()
سلام...
این وبلاگ برای نوشتن چیزهایی هست که به ذهنم می رسه! پس هر موضوعی می تونه داشته باشه! فقط با توجه به اسمش٬ سعی می کنم که اینجا شاد باشیم!!!
پس شاد باشید! ![]()
